به سرپرست سپردم تخت خالی پیدا کنه که جابهجا بشم. اما اینکه در چه حد جدی هستم رو خودم هم نمیدونم. فقط میخوام پای تصمیمم بایستم.
تو دیدی یکی، تو سن ۲۴ سالگی، نتونه با خیال راحت به یکی بگه: فلانی؟ میدونی من در زمان حاضر داغونم؟ میدونی من امروز از شدت عصبانیت ساعتها بدون هیچ کاری فقط تو هوای آزاد نشستم بدون اینکه به چیزی فکر کنم یا اینکه بدونم قراره چیکار کنم؟
اگه ندیدی، من اون آدمم.
تنها، درک نشده، آشفته و با چشمای خسته...
قادر به انجام هیچکاری نیستم. متعلق به هیچ مکانی نیستم. زندگیم چنتا لباسه و یه رختخواب و چارتا وسیله که اگه میتونستم، با اسنپ میبردمشون تو کوهی، بیابونی جایی و اونجا زندگی میکردم. یه جوری که حتی صدای خودمم به گوشم نرسه.
رفیقی که از اینجا میگذری
حداقل تو یکی بدون فاطمه امشب خیلی داغونه
برچسب:
نویسنده: memories81